تبلیغات
کابین پوسایدون
درود.
به کابین پوسایدون خوش اومدید.

تو این کابین مواظب حرکات ناموزون آب باشید!
گاهی شاید دلتون یک مشت و مال خیس بخواد پس بچه های ما آماده ان!
تو این کابین زیادی جدی بودن باعث میشه در حالی که داد می زنید و یه گله خرچنگ ازتون آویزون شدن ، کل اردوگاه دورگه رو بدوید!
اعضای این کابین اغلب دختر ها و پسر های بازیگوش ، شوخ طبع ، احساساتی و قدرتمند هستن. 

در مورد بابا پوسایدون: 

پو-سای-دون

لقب ها : مغز جلبکی ، ریش بارنالکی ، مخ مرجانی ، صدف پیر

خدای دریاها ، اقیانوس ها ، آب ها و لرزاننده ی زمین.

ویژگی های متمایز کننده : 
لباس : شرت و صندل هاوایی ، به علاوه ی یک نیزه ی سه شاخ

در زمان حال : 
وقتی که حالش خوب باشه ، پوسایدون در سواحل فلوریدا قدم میزنه گهگاه می ایسته تا با ماهی گیر ها گفت و گو کنه یا برای توریست ها عکس بندازه ولی اگه حالش بد باشه ، برای تفریح یه توفان به پا می کنه.

بنابراین:
پوسایدون همیشه یک مرد دمدمی مزاج بوده ، تو روز های خوبش کارهای باحالی انجام داده مثل ساختن اسب ها از امواج اقیانوسی تو روز های بدش اون دلیل مشکلات کمیه مثل خراب شدن شهر ها یا زلزله ها یا غرق شدن کامل ناوگان کشتی ها. اما ... هی یه خدا حق داره بعضی وقتا کج خلقی کنه! نه؟

در آخر آزار و اذیت نایاد ها ممنوع حتی شما دوست عزیز! 


قوانین کابین


نظر تبلیغاتی به هر پستی ممنوع!

با تشکر.
   








طبقه بندی: معرفی ها،
برچسب ها: کابین پوسایدون,پوسایدون,خوش آمدگویی,اردوگاه دورگه کمپ دورگه ها,اردوگاه دورگه,کابین ها,خدایان یونانی,اساطیر,cabin poseidon، poseidon، percy jackson، camp half blood،
دنبالک ها: آشنایی و درخواست عضویت در اردوگاه دورگه،

تاریخ : دوشنبه 8 تیر 1394 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : مدیران اردوگاه | پِیک موج
کنیچوا مینا سان^-^


گومناسای خیلی طول کشید ولی منتظر اونه سان بودم


بگم که نثرم تغییر کرده و محاوره ای شده


میدونم این قسمت واقعا بد و مزخرفه ولی خودتون ببخشید^-^


پیشاپیش آریگاتو که می خونینش^~^

زلزله
تاریخ : چهارشنبه 19 تیر 1398 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : دیویس گریدب | نظرات
آنچه گذشت:
هیچ چیز آنطور که به نظر می‌آید نیست و گویا، راه هنوز بسیار دشوار است.

با پدیدار شدن دری زنگ زده، مرلین گفت:« فکر کنم بالاخره به جایی که می‌خواستم رسیدیم.»

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،

تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1398 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : تولیپا گلدن وایت | نظرات
سلام!
اسکات اینجاست!
با جدیدترین قسمت از مروارید خونین!
این قسمت خیلی یه جوریه... یعنی اصلا اکشن نداره، بعد بیشتر دیالوگه و توصیفاتش تا حدی کمه. همچنین سرعتشم خیلی بالاتر از حد معموله. یه جورایی بورینگه ولی مهمه!
فصل بعد بهتر میشه یه ذره اکشن دو نفره میاد قاطیش :)
حرف هایمان را تمام می کنیم. و به ادامه می شتابیم...
باشد تا شما هم بشتابید...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،
برچسب ها: اسکات، استرنجر، اسکات استرنجر، داستان های اسکات، داستان، مروارید خونین،

تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1398 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : اسکات استرنجر | گوله برفی
آنچه گذشت:
سقوط آزاد به سمت ناشناخته‌ها، اعتماد چشم‌بسته و تولیپا دیگر نمی‌توانست تشخیص بدهد چه در جریان است.

سقوط
و تنها سقوط...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،

تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 12:51 ق.ظ | نویسنده : تولیپا گلدن وایت | نظرات
سلام به همه


بالاخره بعد از چندین قرن بنده تصمیم گرفتم شما رو مورد عنایت قرار بدم


پس بفرمایید ادامه تا مورد عنایت قرار بگیرید


البته از اون جایی که خیلی خوب نشده لطفا منو هم مورد عنایت قرار بدین

ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 6 خرداد 1398 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : دیویس گریدب | نظرات
اهم اهم... *صدای سرفه های شدید در بک گراند* سلام!

ایام امتحانا شده و دیگه مطمئنا هیچکی اونقدر وقت نداره که بخواد مثل من داستان بنویسه... ولی خب، من در حین اینکه خیلی شدید سرما خوردم تصمیم گرفتم بشینم یه معرفی ای بنویسم برای این اسکات که خیلی فرق کرد با اسکات خودمون تا اینجای کار که پیش رفتم...
اگه می خواین بگین که چرا قسمت جدید داستانو ننوشتم و اومدم دارم معرفی نامه مینویسم، باید بگم خداییش تو دوراهی گیر کردم. حالا اینکه چه دوراهی ای رو میگم آخر این معرفی میگم ببینم نظر شما چیه...
خب خب...
بیاین برین ادامه مطلب...

ادامه مطلب

طبقه بندی: معرفی ها،
برچسب ها: معرفی اسکات، اسکات استرنجر، اسکات، استرنجر، داستان های اسکات، معرفی اسکات استرنجر، داستان های اسکات استرنجر،

تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : اسکات استرنجر | گوله برفی
سلام!
بعد از یه ماه و یه دو-سه روزی (شایدم بیشتر) دوباره بازگشتیم تا فصل دوم از سری مروارید خونین رو براتون آپلود کنیم...
خفنه...همچنان خفنه...زیاد وارد اون ساید سوپرهیرویی نشدیم همچنان...
همه چی عادیه فقط یه ذره داره رو به غیر طبیعی میره...
اگه زیادی غیر طبیعی شد آلرت بهم بدین من بفهمم دارم خیلی میرم توی باقالیا...
قسمت سوم خیلی عادی تره بیشتر روی دریانوردی و دوست یابی تمرکز داره :دی
اگه هرچیزی تو این قسمت خوندین دلیل نمیشه همین فردا بخوام برم تو دلش! پس خواهشا در مورد اینکه دوباره دارم به بخش "کل دنیارو تنهایی نجات میدم" قضیه نزدیک میشم، لهم نکنین!
کلا موضوع داستان تا یه مدت زیادی فرق داره...
پس این فصل یه جورایی داره آشنایی میده برای خطراتی که ممکنه اسکات توی سری های بعد باهاش مواجه بشه...
همین دیگه...برین ادامه مطلب ببینین چه حرکتی زدم...
فعلا خدافظ!

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،
برچسب ها: مروارید خونین، اسکات استرنجر، اسکات، داستان های اسکات،

تاریخ : یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 | 07:45 ب.ظ | نویسنده : اسکات استرنجر | گوله برفی
انقدر دستم به نوشتن نرفت که حس می‌کنم سبکم تغییر کرد تو این مدت. 
یا درواقع عقب‌گرد کردم. شایدم مشکل این بخش داستانمه چون داستان که کلا در ذهنم هست. فقط چجوری نوشتنش تقریبا دیوونم کرده. نمی‌تونستم بیشتر از این معطل کنم. 
ببخشید که پس‌رفت شدیدیه این قسمت ولی شاید اگر بذارمش بتونم بقیش رو سریع‌تر و با کیفیت بهتری ادامه بدم. قسمت مهمیه و واقعا نمی‌خوام حیفش کنم-_- ولی نمی‌تونستم جلوی بهم خوردن انسجام جملاتم رو بگیرم. حس عجیبیه ولی تا کسی نخونه متوجه نمی‌شم دقیقا چکار کردم. متاسفانه یه بلاهایی سر مغزم اومده:دی
به هرحال حباب آخر داستان‌های من شروع میشه از حالا و امیدوارم بتونم مثل قبل باانسجام بنویسم و داستانم رو باکیفیت تموم کنم. از همه‌ی خواننده‌های عزیز میخوام که کمک کنین ممنون بچه‌ها

آنچه گذشت:
دروغ، حیله، خستگی طاقت فرسا، هیچکدام نمی‌دانستیم تا کجا تحمل داریم. 
تمرین بی تمرین، بازی بی بازی!

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،

تاریخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 | 08:34 ب.ظ | نویسنده : تولیپا گلدن وایت | نظرات
سلام


بنده تازه واردم ولی بابایی پوسی زود منو پذیرفت



به هر حال به اطلاع خواهر برادرای عزیزم می رسونم که با یه برادر خیلی شیطون طرفید



موفق باشید و امیدوارم رئوس بهتون صبر بده

ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : دیویس گریدب | نظرات
یووووووو
بعداز مدتهای طولااانی اومدم تا فصل شیشم رو براتون بذارم!
و اینک فرزندان من انتظار(فرضا) به پایان رسید!
فقط چندتا نکته:|
۱.خیلی وقت بود ننوشته بودم یهو شروع به نوشتن کردم پس مطمئنا پسرفت داره:|
۲.این فصل خیلی شلوغ شده...از همه لحاظ:|
۳.این فصلو به طرز اعجاب انگیزی گند زدم:|
۴.میدونم خیلی افتضاحه...لطفا به روم نیارید:|
۵.خیلییی خیییلیی سپاسگزارم از سنپای گلدن وایت و اشلی برای اینکه حسابی (درحد تیم ملی) کمک کردن-^-

ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 25 اسفند 1397 | 05:52 ب.ظ | نویسنده : افیرا استریسم | نظرات
سلام!
حس خوبی داره که بعد از 5-6 ماه یهویی برگردی و همه رو سورپرایز کنی!
البته میدونم که خیلیا سورپرایز نمیشن و اینقدر ازین غیبتای صغری و کبری و اصغر و اکبر و اعظم و اینا داشتم میدونن بالاخره بعد از چند وقتی که بشه یه روزی دوباره اسکات برمیگرده و آرامش کمپو بهم میریزه...
بهرحال...من طی این مدتی که نبودم داشتم روی یه سری جدید از داستانای اسکات کار میکردم یه سری که کلا قسمتای قبلی رو پاک میکنه و دوباره از اول داستان اسکات رو ریبوت و روایت میکنه.
اینطورم نیست که یه سری گذرا باشه یعنی الان که دارم این پستو روی وب آپلود میکنم 3-4 فصل از داستان آماده و نوشته شده فقط آپلود نشده چون ویراستاری و این چیزاش مونده و وقتی کاراشو درست کنم بعد از این فصل که فاقل گیرانه تصمیم گرفتم روی وب بزارم. اونا هم آپلود میشن و ایشالا تهش یه چیز خوبی از توش در میاد...
حالا شاید بگید که درهر صورت تو هرچی مینویسی هیچ تفاوتی توش نیست و همه داستانات همون کلیشه قبلیه...درواقع...اگه این حرف رو یکی-دو سال پیش میزدید درست بود ولی من خیلی روی این سری ریبوت کار کردم و اکثر ایراداتی که توی سری های قبلی از داستانام میتونستید ببینید مثل: فوق قدرتمند بودن شخصیت ها، سوپرمدل بودن شخصیت ها، استفاده بیش از حد از قدرت های ارثی، نثر شلخته و بدون ویراستاری، خارج شدن از فضای اساطیری و وارد شدن به فضا های فانتزیای دیگه و اضافه کردن بیش از حد عناصر من در آوردی و... رفع کردم و اوناییم که قابل پاکسازی نبودن رو تا حد زیادی کم کردم...
نکته دیگه اینه که توی این سری جدید اسکات تا حد زیادی تغییر پیدا کرده، یه سری بخش های شخصیتش حذف شده و یه سری چیز های جدید بهش اضافه شده که به نظر خودم جالب تر از نسخه قبلیه...(و آره تموم اون ویژگی های ظاهری غیرقابل باورش مثل قد و هیکل و سن تغییر پیدا کردن...) چند روز دیگه ایشالا معرفی کامل جدیدشو میزارم...
خلاصه که یه کلنگی زدیم توی داستانامون و داریم سعی میکنیم از کلبه درویشی اصغر آقا نونوا، برج ایمپایر استیت بسازیم D:
برای خوندن اولین قسمت از ریبوت به ادامه مطلب مراجعه فرمایید...
با تشکر
روابط عمومی کابین پوسایدون




ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،

تاریخ : دوشنبه 13 اسفند 1397 | 03:35 ب.ظ | نویسنده : اسکات استرنجر | گوله برفی
یو:|
بعداز مدتهای طولانی اومدم:|
داستان نویسیم داره افت پیدا میکنه:|
این قسمت به نظرم به بازنویسی شدیدا محتاجه:|
برید ادامه:|
حتما نظرتون رو بگید:|
و همانا بدانید و اگاه باشید فرزندانم ک مدرسه از رگ گردن ب شما نزدیکتر است:|
شمارش معکوس ۲۵روز:|


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،
برچسب ها: افیرا استریسم،

تاریخ : دوشنبه 5 شهریور 1397 | 10:21 ب.ظ | نویسنده : افیرا استریسم | نظرات

 

آنچه گذشت:
به نظر می‌رسد راه روشن‌تر شده اما موانع نیز کم نیستند. همانطور که پیش می‌رویم مسائل بیشتر روشن و البته، سوالات پیچیده‌تری به وجود می‌آیند.

و بدون چک کردن چیزی که پشتمون بود، دویدیم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،

تاریخ : جمعه 19 مرداد 1397 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : تولیپا گلدن وایت | نظرات
یوووو(سلام)
بعداز یک مدت بسیار طولانی فصل چهارم رو گذاشتم.
خب‌..بخونیدش و اگه اشکالی داشت بگید درستش کنم.
اینم عکس کارکتر جدیدم:>(رز)

فصل ۴!!!!

طبقه بندی: داستان های اعضای کابین،
برچسب ها: افیرا استریسم،

تاریخ : سه شنبه 9 مرداد 1397 | 09:10 ب.ظ | نویسنده : افیرا استریسم | نظرات
خب به مناسبت داستان بیست و سوم این قسمت بُنوسی از تولیپا، مازو و واکی هستش. (یعنی از زبون هرسه). و دلیل هم عدد ۲۳ هستش که برای اونایی که نمیدونن میگم تولد من و ماکی هر سه ۲۳وم هستش. این از این. 
بالاخره قسمت‌های آخری داستانم خوانندگان بیشتری پیدا کرد و امیدوارم که باز هم بقیه بخوننشون. منکه بهرحال مینویسم چون میخوام جستجومو به پایان برسونم و نصفه ول کردن چیزی بهم نمیاد. اما خوندن بقیه انگیزه‌ای میده تا بهتر و قشنگ‌تر بنویسم. و دوست دارم بقیه هم لذت ببرن. همونطور که داستاناتونو سعی میکنم بخونم و ببخشید اگر گاهی دیر میشه. 
خب صحبت خارج از گود کافیه.

آنچه گذشت:
به نظر می‌آید راه کم کم روشن می‌شود، اما آیا جواب‌ها قابل انتظارند؟ آیا اعتماد می‌تواند به هدف نهایی منجر شود؟ به چه قیمتی؟ به نظر هیچ چیز به سادگی داستان‌ها پیش نخواهد رفت.

صدایی آشنا تر از صدای باد بود، آشناتر از صدای دریا، صدای خودم، و همون  صدایی که باهاش بزرگ شدم، صدای مادرم.


ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 7 مرداد 1397 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : تولیپا گلدن وایت | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • اشکوار